|


تنهایی مسلم هنوز! صدای مرا از عمق سالهای متمادی شمسی می شنوی یا بلندای دیوار دارالعماره نمی گذارد... پایین که آمدی برایت کاسه ای آب و رباعی تازه آورده ام...
برای مسلم ِ نامه ها ...
این نامه خبر ندارد از جنگ و ستیز
امضا شده با نام همه ، ریز به ریز
با این که تو را به کوفه دعوت کردند
این نامه ی عاشقانه ای نیست عزیز
***

آهای بیابان ! امانت دار خوبی باش . به انسانهای این سرزمین که امیدی نیست...
تو در تب و تاب ِ درد سرگردانی
عاشق شده ای مگر تو هم انسانی؟
باران نگرفته که گل انداخته ای...
تو در شعف ِ آمدن مهمانی
***

با مرکب وبغض ساده ات می آیی
با لشکر رو به جاده ات می آیی
تنها به سفر آمده ای یا اینکه
با خیمه و خانواده ات می آیی...

روی دیوارهای خرابه نوشته ام... دلهای مردم این شهر را روی هم بگذار... اگر برای سه ساله سنگ قبری نیافتی...
از عهده ی آنچه خواستم برآمد
محبوب ِ خرابه بود و از در آمد
بی تابی کودک خودش را دید و ...
آنقدر شتاب کرد، با سر آمد!
***
دارم تمرین فراق میکنم برادر ...
افزون ز تصور است شیدایی ِ من
این حال خوش و غم و شکیبایی من
می بخشی اگر کم است اما بپذیر
این هم دو پسر تمام دارایی ِ من
***

عبدالله! این دقایق آخر اگر دندان به جگر بگذاری..با هم به سفر می رویم به اسارت ..اگر نه هم که به عمو می سپارمت
در دشت فروغ ماهتاب آمده است
از شدت تشنگی سراب آمده است
حالا که سِلاح نیست پس با دستش
پهلوی جناب ِ آفتاب آمده است
***

عمو ، عمامه ات را روی نیم ِ صورتت انداخته ...آخر شنیده زمزمه ی گرگها را: این قرص ماه کیست به میدان کربلا؟ ترسیده بود چشمت بزنند ، نمی دانست ش م ش ی ر ت می زنند...
دُردانه ی ِ خاندان هاشم هستی
در سیطره ی نگاه ِ دائم هستی
پیوسته "و اِن یَکاد" بر لب دارم
هر بار به کوچه ها تو عازم هستی
***

برای دل ِ نازک خودت می گویم بیا و از سیراب کردن من بگذر...
السلامُ علی الرَضِیعِ الصَغیر
با نیزه ورق خورده کتابم ، بابا
خط خورده به واژه های نابم بابا
من را بگذار توی گهواره ی خاک
وقتش نرسیده که بخوابم بابا؟
***
بعد از تو خاک بر سر ِ دنیا
با زلف سپرده دست باد آمده ای
آماده به صحرای ِ جهاد آمده ای
با گرگ درنده هم مصافی پسرم
آنجا که نصیب کس مباد! آمده ای
***

برچسبها: رباعی, محرم, روضه |